بچه که بودیم؟حال و هوای پریدن داشتیم.گاهی شادو گاهی غمگین.اما همدیگرو داشتیم. این شهر ویرانه تورا ازمن گرفت.تو زادگاهمون همه چی داشتیم.اب بود.خاک بود هوابود.ازهمه مهمتز ازادی داشتیم.گدشتو بزرگ شدیم؟راهی ناشناخته ها شدیم.اب بود خاک بود هوابود اما همه صاحب داشتند.ازادی هم نگو که فقط شده اسم میدون.؟میدونم دلت گرفته؟میدونم تنها شده بودی؟میدونم دل بزرگی داشتی؟فقط چرا منو تنها گذاشتی.سخته باخیال تو سرکردن.هرشب و روزبه ارامگاهت فکرکردن.؟چه ارزوها که نداشتی.چه کارا که نیمه کاره گذاشتی.تو رفتی اما.؟خاطراتت رفیق نیمه شبهایم ند.:دلم میخواد باز دوباره بچه شم،ببینم اون روزارا.ببینم صبح و شب روستارا.راستی داداش.درختای باغ بی ناز شدند.اب چشمه خشکیده.استخترت نیمه کاراست.دیگه بغض نمی زاره بگم.از روزای خوش گذشته،حال من موندمو این اینده مبهم
اب زندگی بخش است.پس بیاید چون اب روان .پاک وزلال باشیم، بیاید زندگی بخش باشیم وبخشنده بیاید پل باشیم نه سیلاب ،بیاید نردبان ترقی باشیم.جانم فدای ایران با سلام.امید دارم اگر برای چند لحضه ناخوداگاه به طرف ما معطوف شدید بهترین از نظر شما باشیم.انتقادات پیشنهادات شما اینه راه ما خواهد بود.منتظر دیدار مجددشما نظرات خوانندگان بازگو کننده دیدگاه ونظر من نیست.همه نظرات بدون سانسور تاید وشرخواهد شد.نظر وپست نویسندگان وبلاگ صرفا بیان مدیر وبلاگ نخواهد بود.با احترام صلاح سعدالاهی/salah sahdolahi
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر