جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

به یاد داداش ناکامم سالار

بچه که بودیم؟حال و هوای پریدن داشتیم.گاهی شادو گاهی غمگین.اما همدیگرو داشتیم. این شهر ویرانه تورا ازمن گرفت.تو زادگاهمون همه چی داشتیم.اب بود.خاک بود هوابود.ازهمه مهمتز ازادی داشتیم.گدشتو بزرگ شدیم؟راهی ناشناخته ها شدیم.اب بود خاک بود هوابود اما همه صاحب داشتند.ازادی هم نگو که فقط شده اسم میدون.؟میدونم دلت گرفته؟میدونم تنها شده بودی؟میدونم دل بزرگی داشتی؟فقط چرا منو تنها گذاشتی.سخته باخیال تو سرکردن.هرشب و روزبه ارامگاهت فکرکردن.؟چه ارزوها که نداشتی.چه کارا که نیمه کاره گذاشتی.تو رفتی اما.؟خاطراتت رفیق نیمه شبهایم ند.:دلم میخواد باز دوباره بچه شم،ببینم اون روزارا.ببینم صبح و شب روستارا.راستی داداش.درختای باغ بی ناز شدند.اب چشمه خشکیده.استخترت نیمه کاراست.دیگه بغض نمی زاره بگم.از روزای خوش گذشته،حال من موندمو این اینده مبهم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر