جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

قصه این گونه اغاز شدراز سربه مهر هوا عالیست. حال منم خوبه. تو باور مکن.

نسیم صبحگاه طوفانیست.افتاب میتابد چرا من نمیدانم.اما ظهر واقعا گرم میشود.صدای بوق بوق بس کن لامصب سرم رفت اول صبحی.خطاب به من به درک مگه خونه نداری پارک جای خوابه مگه.ساکت میشوم ،حرف حساب جواب ندارد.وای خدای من شلوارم خیس شده،نکنه....پارک بان اب زیرمان شل کرده:.باکلافکی به سوی دکه ای اوهر خیابان میروم.داداش صبح بخیر.با اخم چه میخوای.دود داری ،نخی نه.ببخشید منصرف شدم،به درک .موبایلم از بس زنگ خورد خودشو کشت.یا خدا همسرم پشت خطه سلام.سلام کجای.خیابان.داری مترش میکنی.عزیزم اول صبحی شروع نکن....اول صبح دعوا شروع شد و قصه اینگونه اغاز شد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر