جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

معنی لغوی عشق[ایا تا بحال به معنی عشق توجه کرده ای.بهتره این پستو خوب مطالعه کنی]

مقدمه--->چند بیت از فرخی--->یار مساعد وای آنکو بدام عشق آویخت خنک آنکو ز دام عشق رهاست عشق برمن در عنا بگشاد عشق سرتابسر عذاب و عناست . ---->نشانه های اختصاری عشق . [ ع ِ ] (ع اِمص ) شگفت دوست به حسن محبوب ، یا درگذشتن ازحد در دوستی ، و آن عام است که در پارسایی باشد یا در فسق ، یا کوری حس از دریافت عیوب محبوب ، یا مرضی است وسواسی که میکشد مردم را بسوی خودجهت خلط، و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورتها. (منتهی الارب ).یامرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود، و گویند که آنمأخوذ از عَشَقه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند، چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند. (از غیاث اللغات ). اسم است از مصدر عشق [ ع َ ش َ / ع ِ ]، و آن بمعنی افراط است درحب از روی عفاف و یا فسق ، و گویند اشتقاق آن از عشقه است بمعنی لبلاب که بر درخت می پیچد و ملازم آن میباشد. (از اقرب الموارد). بیماریی است که مردم آن را خود به خویشتن کشد و چون محکم شد بیماریباشد با وسواس مانند مالیخولیا. و خود کشیدن آن به خویشتن ، چنان باشد که مردم اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورتی بندد و امید اصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوت شهوانی او را بر آن مدد میدهد تا محکم گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). به معنی بسیار دوست داشتن است ، و گران سنگ ،بلنداقبال ، بلندبالادست ، چابک دست ، آتشدست ، جوانمرد، دریادل ، دل افروز، بنده نواز، گره گشای ، سخت بازو، سرکش، بی پروا، بی قرار، ستم پیشه ، غیور،شورانگیز، شعله خوی ، هستی سوز، جگرسوز، عالم سوز، خانه سوز، خانه پرداز، خونخوار و خون آشام از صفات اوست . و با لفظ باختن ، سنجیدن ، ورزیدن ، خاستن ، روئیدن و نشاندن مستعمل است . (از آنندراج ). بسیاری ِ محبت . (تاج المصادر بیهقی ). دوستی مفرط و محبت تام ، و آن در روانشناسی یکی از عواطف است که مرکب میباشد ازتمایلات جسمانی ، حس جمال ، حس اجتماعی ، تعجب ، عزت نفس و غیره . علاقه ٔ بسیار شدید و غالباً نامعقولی استکه گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشود، و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالباً جزو شهواتبشمار آید. (فرهنگ فارسی معین ). پشک و اشتیاق و محبت و دوستی بسیار، و مهر و بیقراری و دوستاری صورت خوب و خوشگل . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح تصوف و عرفان ) عشق به معبود حقیقی ،اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب وجوشی که سراسر وجود را فراگرفته بهمین مناسبت است . پس کمال واقعی را در عشق باید جستجو کرد. (فرهنگ فارسیمعین ).جمعیت کمالات را گویند که در یک ذات باشد، و این جز حق را نبود. (آنندراج ). تعریف آن نزد اهل سلوک آن است که آنچه تو را از متاع دنیا سودمند باشد ببخشائی بدیگران ، و آنچه از دیگران بر تو رسد و زیان آور باشد به بردباری بپذیری و تحمل آن کنی . و عشق آخرین پایه ٔمحبت است و فرط محبت را عشق گویند. و گویند عشق آتشی است که در دل آدمی افروخته میشودو بر اثر افروختگی آن آنچه جز دوست استسوخته گردد. و نیز گفته اند که عشق دریائی است پر از درد و رنج . دیگری گوید عشق سوزش و کشته شدن است، اما بعد از شهادت با لطف ایزدی عاشق را زندگانی جاویدان نصیب گردد بطریقی که فنا و نیستی را در پیرامون او ره نباشد. و هم گفته اند عشق جنونی الهی است که بنیان خود را ویران سازد. و نیز گفته اند ثبات و استواری دل با معشوق باشد بلاواسطه . و گویند عشقمأخوذ است از عشقه ، و آن گیاهی است که بر تنه ٔ هر درختی که پیچد آن را خشک سازد و خود به طراوت خویش باقی ماند، پس عشق بر هر تنی که برآید جز محبوب را خشک کند و محو گرداندو آن تن را ضعیف سازد و دل و روح را منور گرداند. و گویند در مقام عشق گاه باشد که عاشق از خود بیخود و بیخبر شود بنحوی که معشوق را در حال حضور نشناسد و جویای او باشد همچنانکه از مجنون لیلی حکایت کنند که روزی لیلی از جانب مجنون میگذشت ، خواست با مجنون صحبت کند، او را بخواند، مجنون چندان در فکر و یاد لیلی فرورفته بود که او را نشناخت و گفت عذر من بپذیر و دست از من بازدار که یادلیلی مرا از ذکر و اندیشه ٔ هر موجودی فارغ و به یادخویش مشغول داشته و مرا سخن گفتن با غیر نیست . و این مرتبه پایان مقامات وصول و قرب باشد. و در این مقام است که معروف و عارف متحد شوند و دوئی از میانه برخیزد و عاشق و معشوق یکی گردند، و جز عشق هیچ باقی نماند. پس عشق ذاتیست صِرف و خالص که تحت اسم و رسمی و لغت و وصفی داخل نشود. و در آغاز پیدایش عاشق را به وادی فنای محض کشاند بنحوی که نام و نشان و وصفی از او باقی نگذارد و ذات او را محو کند و در پایان امر نه عاشقی و نه معشوقی در کارباشد، و آنجاست که عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد و به هر دو وصف متصف شود، زمانی بصورت عاشق و زمانی بصورت معشوق درآید. و مراتب آنرا پنج درجه نوشته اند: اول ، فقدان دل که «من لیس بمفقود القلب لیس بعاشق ». دوم تأسف ، عاشق درین مقام بی معشوق خویش هر دم از حیات متأسف بود. سوم وجد. چهارم بی صبری ، چنانکه گویند: الصبر عندک مذموم عواقبه و الصبر فی سائر الاشیاء محمود. پنجم صبابت ، عاشق درین مقام مدهوش بود و از غلبه ٔ عشق بیهوش . و عشق را جمعیت کمالات نیز گفته اند، و این جز حق را نبود. و آن را ذات احدیت نیز ذکر کرده اند. و عاشق آن را گویند که اثرعقل در او نباشد و خبر از سر و پا ندارد و خواب خود بر خود حرام گرداند، زبان به ذکر و دل بفکر و جان به مشاهده ٔ او مشغول دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). عشق چون به کمال خود رسد قوا را ساقط گرداند و حواس را از کار بیندازد و طبع را از غذا بازدارد و میان محب و خلق ملال افکند و از صحبت غیر دوست ملول شود یا بیمار گردد و یا دیوانه شود و یا هلاک گردد. و گویند عشق آتشی است که در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد، عشق دریای بلا است و جنون الهیاست و قیام قلب است با معشوق بلاواسطه . عشق مهمترین رکن طریقت است که آخرین مرتبت آن عشق پاک استو این مقام را تنها انسان کامل که مراتبترقی و تکامل را پیموده است درک می کند. و شکی نیست که محبت و عشق وعلاقه پایه و اساس زندگی و بقاء موجودیت عالم است زیرا تمام حرکات و سکنات و جوش و خروش جهانیان بر اساس محبت و علاقه و عشق است و بس.و عرفا گویند حتی وجود افلاک و حرکات آنها بواسطه ٔ عشق و محبت است . و گویند سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، درِ خزائن بگشود گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود و نابود خود آرمیده بود و در خلوتخانه ٔ شهود آسوده ، «کان اﷲ و لم یکن معه شی ٔ». (از فرهنگ مصطلحات عرفاء از لمعات و طرائق و کشاف و شرح تعرف و مقدمهٔ نفحات الانس و محبت نامه ). || (اصطلاح فلسفه ) مسأله ٔ عشق یکی از مسائلی است که در فلسفه ٔ افلاطون و افلاطونیان اخیر و فلسفه ٔ اشراقی ایران وفلسفه ٔ باطنیه مورد توجه و بحث قرار گرفته است . بعضی عشق را رذیلت و بعضی فضیلت میدانند. اخوان الصفا و صدرالدین شیرازی گویند: عشق به معنی عام خود ساری در تمام موجودات وذرات عالم بوده و هیچ موجودی در عالم وجود نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات در جریان و حرکت است ، و آن را به سه قسمت تقسیم کرده اند: عشق اصغر، عشق اوسطوعشق اکبر. و نیز از جهت دیگر آن را به عفیف و عقلی و وضیع تقسیم کرده اند. و از دیدگاه دیگر به حقیقی و مجازی تقسیم شده است (رجوع به هر یک از اینترکیبات شود). اما فلاسفه در مورد عشق به زیبارویان اختلاف کرده اند که آیا این نوع عشق ممدوح است یا مذموم . بعضی آن را مذمت کرده اند و بعضی خوب دانسته اند، و بعضی از رذایل دانند و بعضی از فضایل شمرند، بعضی گویند مرض نفسانی است و بعضی گویند جنون الهی است . صدرالدین و اخوان الصفا را عقیده بر آن است که این نوع عشق که نتیجه ٔ آن التذاذ به صورتهای زیبا است و محبت مفرط به زیبارویان است که در نفوس اکثر ملت ها و امم موجود است . نیز از قراردادهای الهیه است که تابع مصالح و حکم خاصی است و از این جهت مستحسن و ممدوح است و اینگونه عشق ها اکثر منشاء صنایع ظریفه است . عشق به زیبارویان منشاء نکاح و زواج و بقای نوع است . عشق به صبیان و غلمان که در میان بزرگان علم و حکمتاست جهت تعلیم و تأدیب و آموختن علم و صنعت است و عنایت حق تعالی ایجاب میکند که این نوع عشقها باشد تا معلم به متعلم خود توجه کند، و محبت و علاقه میان افراد عامل مهم است که آنها را بیکدیگر پیوند داده و نظام خاص اجتماعی و تعاونی را مستقر میدارد و هیچ نوع عشقی اعم از عشق اناث به ذکور و ذکور به اناث و ذکور به ذکور بیهوده نیست و تمام عشقها از امور ممدوحه اند و برای مصالح خاص میباشند. معشوقات نیز برحسب توجه و نظر اشخاص متفاوت و متکثرند از این قرار: 1 - محبت نفوس حیوانیه به نکاح . 2 - محبت رؤساء برای ریاسات و حفظ آن . 3 - محبت و عشق تجار برای جمعآوری ثروت و مال . 4 - محبت علماء و حکما در اندوختن علوم و معارف و احکام و مسائل علمی . 5 - محبت و عشق اهل صنعت بر اظهار صنع خود و به وجود آوردن مصنوعات خوب . عشق مجرد از شوق مخصوص عقول مجرده است که از هر جهت بالفعلند و درموجوداتی که از جهتی بالفعل و از جهتی دیگر بالقوه اند عشق و شوق غریزی هر دو موجود است و بالاخره عشق ساری در تمام موجودات است ، «کل واحد من البسائط الغیرالحیة قرین عشق غریزیلایتخلی عنه البتة». «فی بیان طریق آخر فی سریان معنی العشق فی کل الاشیاء». تمام ارتباطات صور و اتصالات ترکیبات و تألیفات موجودات از عشق و شوق خاصی است که آنها را به طرف کمال میکشاند وهمان عشق و شوق است که مبداء حرکات و تحولات آنها است . و ذات حق خود عاشق ذات خود است و معشوق ذات خود است و عشق کل و منبع تمام عشقها است که از او عشق به تمام موجودات افاضه میشود و در تمام کائنات سریان یابد. (از فرهنگ علوم عقلی از اخوان الصفا و رسائل فلسفیه ٔ رازی ). از حد درگذشتن دوستی . شیفتگی . شیفتن . مهربانی . دلشدگی . دوستگانی . هوی . دل دوستی . کام . کامه. بیدلی . شعف . شغف . غرام . شیدائی. خاطرخواهی . خواهانی . صبابة. شواهد ذیل راجع به عشق است در همه ٔ معانی : عشق او عنکبوت را ماند بتنیده ست تفنه گرد دلم . .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر