جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

به کدامین گناه در سکوتی سرد به خود می پیچم

به نام حق به کدامین گناه در سکوتی سرد به خود می پیچم؟ و تو می دانی که نگاهم گره خورده ست در اندوه زمانه و قلبم لای شب بویِ باغ آشنایی جا مانده‌ست و خوب می دانی که با تو یکرنگم و بی ریا از پیچکِ باغِ همسایه می‌چینم غنچه‌ای... تورا چه شده‌ست که اینچنین می خراشی زلالِ آینه‌یِ باورهایم را؟ پیش‌تر از این ها می گفتی که دوستی ... اما حال نمیدانم که کیستی...؟ اینک.... بیرون می آید مشتی با شلاق از پالتویِ پوسیده‌یِ ذهنت و می غرّد تازیانه‌یِ نگاهت بر طنینِ آوایِ بچگی ‌هایم.. دلبستگی هایم و باورهایم... به راستی که بیگانه‌ست نازکْ دل شیشه‌ایم، با بی رحمیِ گام هایت؟ غَرّه‌یِ نگاهت می لرزاند آهنگین قدمِ واژگانم را ....گویی با تو بیگانه‌ام... متورّمند واژه ها بر زبانِ خواهش و من در تمنایِ جرعه‌ای مهربانی...آرام آرام چشمانمرا در سکوتی حزن انگیز در ژرفایِ اقیانوس خیالم به خواب آلودگی می زنم تا ببینم که کیستی یا خود بگویی که چیستی...؟ اما بِدان ! هیاهویِ دلم را نشنیدی...چشمه‌ی ِ وجودم را سراب دیدی... به پرواز درمی آید قاصدکِ ذهنم،تا با خود ببرد تمامی افکارم را... آرام آرام.... پاورچین پاورچین سوزی عجیب وزیدن می گیرد.... ترسی عجیب مرا به خود می پیچاند و چشمانِ نیمه بازم هاله‌ای می بینند از بدبینی که فرود می آید بر تارک وجودم. به ناگاه می تابد شعاعی نور برمن و ندایی مرا به خود می خواند... وقت تنگ است... گام بردار! خیز بردار! تا شکوهی نو بیافرینی...باید که رفت.من می‌روم به پدر و مادرم بگویید مرا ببخشند که بی اجازه می روم... من سرسبز می روم تا شاهدِ خزانِ عمرشان نباشم. سوز و سکوت اعماق وجودم را فرامی‌گیرد... سکوت می کنم و از سکوتِ خود،نردبانیمی‌سازم و تا اوجِ آسمان فریاد بر میآورم:

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر