جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

فکر کردم میخواستی همسرم رانزد من بر گردانی

نگاهي به آينه انداخت. اتومبيل پليس به سرعت در پي او مي‌آيد و چراغ گردانش را روشن کرده و صداي آژيرش را نيز به اوج فلک رسانده است. لختي انديشيد. سپس بر سرعتش افزود. به 180 رسيد و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسيد. اتومبيل پليس از نظر پنهان شد و او دانست که پليس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه مي‌شود که در اين سن و سال با اين سرعت ميرانم؟ باشد که بايستم تا او بيايد و بدانم چه مي‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ايستاد تا پليس برسد. اتومبيل پليس آمد و پشت سرش توقف کرد... افسر پليس به سوي او آمد، نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقيقه ديگروقت خدمتم تمام است. امروز جمعه استو قصد دارم براي تعطيلات چند روزي به مرخصي بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه ديده بودم و نه شنيده بودم. خصوصا اينكه به هشدار من توجهي نكردي و وقتي منو پشت سرت ديدي سرعتت رو بيشتر و بيشتر كردی و از دست پليس فرار كردي. کاش میتوانستی دليلي قانع‌کننده داشته باشي که چرا به اين سرعت مي‌راندي، چرا گریختی و اکنون !! چرا ایستاده ای نا مي‌گذاشم بروي !! مرد ميانسال نگاهي به افسر کرد و گفت: "مي‌دوني، جناب سروان ؛ سالها قبل زن من با يک افسر پليس فرار کرد. وقتي شما رو آژير كشان پشتسرم ديدم تصور کردم که قصد داری همسرم رو نزد من برگردوني !!! افسر خنديد و گفت: " میتونم درک کنم !! روز خوبي داشته باشيد، آقا !" و برگشته سوار اتومبيلش شد و رفت !!!! :

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر