جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

انتظار

هنوز منتظرم..! وسط یک شب زمستانی... که از شدت تب عرق کرده ام...! بیایی!! بیدارم کنی و بگویی... چیزی نیست.. همه را خواب می دیدی..!! و من با تمام وجود به یاد بیاورمکه در تمام روز هایی که گذشت نه غمی بود نه اشکی و نه توییکه صبورانه همراهیم کنی‌ در تکاپوی زمانه با من !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر