اب زندگی بخش است.پس بیاید چون اب روان .پاک وزلال باشیم، بیاید زندگی بخش باشیم وبخشنده بیاید پل باشیم نه سیلاب ،بیاید نردبان ترقی باشیم.جانم فدای ایران با سلام.امید دارم اگر برای چند لحضه ناخوداگاه به طرف ما معطوف شدید بهترین از نظر شما باشیم.انتقادات پیشنهادات شما اینه راه ما خواهد بود.منتظر دیدار مجددشما نظرات خوانندگان بازگو کننده دیدگاه ونظر من نیست.همه نظرات بدون سانسور تاید وشرخواهد شد.نظر وپست نویسندگان وبلاگ صرفا بیان مدیر وبلاگ نخواهد بود.با احترام صلاح سعدالاهی/salah sahdolahi
جستجوی این وبلاگ
۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه
داستان.هیچ وقت زود قضاوت نکنیم
(حتماً تا اخر بخوانید) معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطشباهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو تمییزبنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر